+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۰/۰۱/۲۱ ساعت 17:23 توسط دختر خاله
|
ســــــــــــــــــلام کسایی که میان تو این وب اگه به نظرشون چیزیش مشکل داره یا کم داره بهم بگه اگه تونستم از نظرش استفاده میکنم ولی اگه میخواد مثله خودم چرت و پرت بگه اصلا نظر نذاره و دیگه هم اینجا نیاد اگه فیلتر شدم به ادرسه الان 1 اضافه کن و اینو بدونید که . . . . . . دوستون دارم(خیلی زیـــــــــــــاد) ـــــــــــــــــــــــــــ تقصیر باد بود ، بی موقع وزید شاید اگر به جای مرداد روز تولدم در ماه خرداد بود یا لااقل به جای 5 شنبه در روز شنبه ای حتی 3 شنبه ای شاید اگر که مادرم پیشانیه سیاه مرا خوب شسته بود ، خوشبخت می شدم تقصیر ابر بود ، آن باد نا رفیق که مخالف همی وزید از دست جور آن مه و خورشید زیر ابر, لج بازیه فلک که چرا نان ما نداد شاید شباهت مرغک همسایه ام به غاز ، کوتاهیه پدر ، اقبال کج مدار شاید اگر که شانس ، آن قهر کرده ز من ، گیج بی حواس ، یک بار هم پلاک خانه ی مارا به یاد داشت خوشبخت میشدم تقصیر ما که نیست تقصیر ما که نیست ، از دست روزگار که طالع مارا چنین نوشت دیگر گلایه بس ، باید شروع کنم دشوار تر قدم ، این اولین قدم این راه باور خود ، راه نو شدن با گام اولین آغاز میشود ، باید شروع کنم مکتوب سرنوشت ، باید ز سر نوشت ـــــــــــــــــــــــــــ میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم دردم می آید ژست روشن فکریت تنها برای دختران غریبه است... به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی.... و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی دردم می آید نمی فهمی..... تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است حیف که ناموس برای تو وسط پا است نه تفکر حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است من محتاج درک شدن نیستم، دردم می آید خر فرض شوم دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری و هر بار که آزادیم را محدود میکنی میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود؟ میدانی ؟ دلم از مادر هایمان میگیرد بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند..... نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت جایش النگو داد ...!! مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد!! تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است! دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است! ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد باز هم همین را میگویی؟! بینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟ دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ... و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ! مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس از سکس با پدر راضی بود ؟! بیچاره سرخ می شود .... و جوابش را باور کن به خودش هم نمی دهد ! دردم می آید... از این همه بی کسی دردم می آید!!! ـــــــــــــــــــــــــــ خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد نخواست او به من خسته بی گمان برسد شکنجه بیشتر از اینکه پیش چشم خودت کسی که سهم تو بود به دیگران برسد؟ چه میکنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد... رها کنی برود از دلت جدا باشد به آنکه دوست ترش داشته...به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دور ترین نقطه ی جهان برسد گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که ... نه! نفرین نمیکنم که مبادا به او که عاشقه او بودم زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خدا کند که فقط زود آن زمان برسد ــــــــــــــــــــــــــ به خداحافظی تلخ تو سوگند, نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند, نشد لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم هر چه از طعم لب سرخ تو دلکند, نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس, هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند, نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعر ها عاقبت با قلم شرم نوشتند ,نشد ـــــــــــــــــــــــــــ لبخنده تورا دیر زمانیست ندیدم یک باره دگر خانه ات آباد بگو سیـــــــــــــب